چشم بر آسمان دوختندی تا ستاره ای برای قوم خویش بیابند تا دور اندیشان فرصت مدار صاحب ستاره ی دیگر ملل که از ثری تا به ثریّا هفت انجم فلکی را به نام خویش به ثبت رسانده اند ما را به انگشت حقارت از روی جسارت نشان نکنند و نگویند که:

ایهاالنّاس: این قوم سر به هوا را در هفت آسمان یک ستاره نیست...

و شبانگاه که ما سر بر بالشت غفلت خویش نهاده بودیم و از نداری خویش در هراس بودیم بزرگ منجّم قوم - که عمر خیالش دراز بادا - از اندرون سرا برون پرید و یافتم یافتم را فریاد کشید که:

عن قریب است که در آسمان ستاره ای بدرخشد که ماه مجلس شود.

و ما گروه بخت برگشته را بشارت بدان داد که دیگر زمان غم و اندوه سرآمده است و خورشید اقبال از افق امید بدرخشیده است.

و برآن شدند تا از هر دیار هیمه ای برآرند و هیزمی افروزند تا از آن آتش شعله ای در فانوس مه گرفته ی آن بانوی چراغ به دست اندازند که در کور سوی نورش جز پیش پای را نمی شد دید...

و فردا روز از آن آتش کودکی زاده شد به رخسار چون نور و او را نام امروزینش نهادند و فرزند آن نظام پر ستاره را نظام پرستاری نامیدند.

و امّا شیخنا حفظه الله میرزا غضنفر الدّین میرزا بیگی را حکایت کنند که روزی در سرای خویش نشسته بودندی با جمع مریدان و هر یک را پندی همی داد و اشارتی همی کرد که جمعی از اطبا بر آن جناب وارد شدندی از سر ارادت و پای ادب بوسیدندی و از او طلب همی کردندی که:

یا شیخ ما را خلعت و نشان پرستاری ده که کار طب را دیگر رونق نیست و او این نشان و خلعت بدیشان عطا کردی و از آن پس هر که را بدیدی از بزرگان خلعت بدو دادی و نشانی بر سینه ی وی بچسباندی و از آن جمله حکیم الاطّبا السلطان شیخ محمود احمدی نژاد بودندی که می فرمود این خلعت مرا از خلعت پادشاهی به.

و او این نشان از شیخ ما بستاند و همچنان می گریست و می رفت و مریدان در کار وی حیران.

و نقل است که شیخ ما در هر دیار که رفتی مردمان را از آینده خبر همی داد و بگفتی: زود باشد که ستاره ی بخت و مکنتتان عالمگیر شود.

و گفتا که امروز شما آنگونه اید که همگان رشگ کار شما را برند.

گویند که جمعی بگفتندی: یا شیخ چون است که آن را که تو فرمایی ما خود نبینیم؟ فرمود :

آنچه را شما در آینه صاف نبینید ما در خشت خام بینیم والحق که راست گفتا. و هم گویند که در روزگار او بود که پای پرستار به دیار فرنگ باز شدی نه از برای کار که از برای سیر و سیاحت و هم به دوره او بود که پرستاران را از ترکه ی موتور سیگلت و چرخ پایین کشیدندی و بر ارابه ی پراید سوار نمودندی و هم به دوران او بود که پرستاران حج بگذاردندی و او همراه ایشان نیز برفتندی و هیچ گاه ایشان را ترک نکردندی.

دلیر مردا که او بود... خدایش از بلا نگاهدارد.