چه شبي بود آن شب

هوا بسيار سرد بود اما با اين وجود گرماي خاصي داشت ، گرمايي غير قابل توصيف. اهل مال دور چاله جمع شده بودند، "گرده" اي در چاله بود و همه منتظر تا گرده پخته شود. و من سر تا پاي متعجب كه مال را چه شده؟

آخر مگر گرده امشب چه دارد كه اهل مال اين چنين به آن مشتاقند. و من به وهم كودكانه خود غوطه ور در اين افكار . هنگامي كه به خود آمدم گرده پخته بود و آن را بين افراد مال تقسيم مي كردند. تكه اي از اين گرده سهم من شد.

نمي دانم چرا گرده را داغ به داغ مي خوردند و آن هم با اشتياق هراه با احتياطي خاص. گرده را به سمت دهان بردم و مانند ديگران شروع به خوردن كردم كه ناگهان شيئي زير دندانم گير كرد. دندانم كمي درد گرفت و از بخت بد خود گلايه كردم كه چرا بايد اين شيئ زير دندان من گير كند.

با گفتن اين كلام بچه ها ناراحت از خوردن گرده دست كشيدند و بزرگتر ها به من خنديدند.شيئ را از دهان خارج كردم و در كمال تعجب ديدم گزكي آبي رنگ است. هاج و واج به ديگران نگاه مي كردم. در همين حين پدرم گفت فلان گوسفند مال تو. و من از خوشحالي يادم رفت دليل آن را بپرسم و حتي نفهميدم چگونه سحر شد.

فرداي آن شب جريان را از مادرم پرسيدم و او نيز شرح دادكه كه گزك درون گرده سهم هر كه شود بزرگ مال بايد چشم روني به او بدهد. و ....................

سال ها گذشت و باز هم زمستاني ديگر و يلدايي ديگر.

امشب نيز هوا بسيار سرد است

اما ديگر خبري از تش و چاله و گرده نيست و بازهم من سر تا پاي متعجب كه مال را چه شده است ؟؟؟