ساکتی صادق

نمیگویی تو شعری پس چرا؟

نکند آن چشمه شعرت کور شد

نه

هوای شعرها ابری شده

آسمان سهم مرا باریده است

جویبار عاشقی از اشکهایم لب پراست

جمله ها دیگر نمی گویند حرف

حرف هایم در گلو خشکیده است

ساکتم اما

سکوتم حرف ها دارد زمن.............

از چه گویم؟

از گرانی یا عذاب

از تورم یا که ازحال خراب

یا که گویم برتو از اصل حجاب

از محبت یا سوال بی جواب

از کرایه یا ز ایاب وذهاب

یا که گویم از دل بی بی رباب

دست بردار از سر ناسوتیم

گفتن من با نگفتن بی ثمر

ناخدا خود کشتی اش را می برد

تو به فکر نان تافتون باش نه علم وسیاس

خربزه آب است و گردو بی پدر

یک کیلو پسته شده هم قیمت خون بشر

این عبادت ها کجایش طاعت است

گر ز اول دست دزدان قطع بود

صفر قبض گازمان شش تا نبود

سرعت دانلود شده لاکپشت در این سرزمین

کشور همسایه از ما پیشتر افتاده است

ماست ودوغ خانگی هم پا شده با ارز ومرغ

تخم مرغ مرغهامان کیسه ی زر گشته اند

بشنو ای سردار بی سر

همت (شهید حاج ابراهیم همت) ای سالار دهر

جای احمد / کوروش آمد باب شد

دین و قرآن محمد خواب شد

آن پلاک عاشقی کمیاب شد

جای آن آرم فروهر شاخ شد

از عقیق و دُر و گوهر غافلیم

همدم دستان شده نایک و آدیداس و پوما

لیلی بیچاره از بی شوهری ترشیده است

جن زده مجنون ما از بی زنی پوسیده است

دزدی میلیاردی از بانک جزء مهر دختر است

تهمتن دیگر به فکر جنگ نیست

چند سالی شغل او آپارتمان سازی شده

اندی و هنگامه اینها اسوه هامان گشته اند

شعرهای شاعران هستی شده مریم شده

کس دگر از مهدی و ایمان نمی گوید سخن...........

محمد صادق داورپناه