دیشب عزرائیل اومد به خوابم....

اول فکرکردم اومده منوببره......

کلی بهش عجز ولابه کردم که من هنوز ۲۰ سالمه .....هنوزدرسای پاس نکرده زیادی دارم......

یهوبایه گرزآتشین زدتوسرم ...ساکت شدم.....

یه نگاه معصومانه بهم کرد.......بعد باحالت نصیحت گونه گفت:::::::::::::::

 رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.
بعدشم باکلی خنده وتشکرازهم جداشدیم ومن به ادامه ی خوابم پرداختم.........................