بعد از گذشتن روزای سخت وپراسترس کنکور کم کم نوبت به روزای شیرین می رسید تا اینکه فهمیدیم بین این صدتا رشته قرعه ما به اسم دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد افتاد.

برای بچه های خود استان خوشحالیه بزرگی بود که توی استان خودشون ونزدیک خانواده ها قبول شدن ولی برای راه دوریا ...نمیدونستند باید ازته دل خوشحال باشند یا ناراحت ؟شهری که شاید بعضی از ماها تاحالا نرفته بودیم . هنوز کارنامه کنکور کامل بازنشده بود که با صدای زنگ کل فامیل باشیرینی و تبریک اومدن خونه هامون . اونموقع فهمیدیم که الان وقت خوشحالیه ." دایی دکتر شدی نکنه مارو تحویل نگیریا باید مجانی ویزیتم کنی" ،" خاله تو که پرستار شدی از خون نمی ترسی؟"،" شهرکرد خیلی آب و هواش خوبه طبیعتشم قشنگه رضا دانشگاهش اونجابود نگران نباش عمه زدی به هدف" خلاصه به لطف فامیل شب پر استرس ما به یه شب شیرین تبدیل شد. منتظر بودیم زودتر وقت ثبت نام برسه و بریم گفته هارو از نزدیک ببینیم . بعضی هامون که واقعا عجول بودیم گوگل رو زیرو رو کردیم تا یه عکس حسابی از دانشگاه گیر بیاریم اما اینترنت روکه دیدید همه چیز توش پیدا میشه جز اون چیزی که میخایم!!!!  . بالاخره روز ثبت نام رسید و بعد از گذشتن از پرچم های سبزی که روش نوشته شده بود به طرف محل ثبت نام دانشجویان جدیدالورود با یه بسم الله وارد دانشگاه شدیمو همچی شروع شد.تونظر بعضیامون دانشگاه خیلی کوچیک به نظر رسید و حسابی خورد تو ذوقمون ولی برای بعضی های دیگمون همون دانشگاهی بود که دوست داشتیم .دست باغبون دانشگاه درد نکنه که اونموقع برای دلگرم کردن بچه ها یه صفای اساسی به محوطه داده بود.تو ثبت نام بعضی همکلاسی هامونو دیدیم که بعدا فهمیدیم یه جایی قبلا همدیگه رو دیدیم .ا زاولین کسانی که باهاشون آشنا شدیم آقای دهقان بود که با همون برخورد اول فهمیدیم چقد خوش برخوردهستن و نمی دونستیم حالا حالا ها پیششون کار داریم .

ازاینا که بگذریم میرسیم به روز اول خوابگاه : روزاول هرکدوم با کلی خرت و پرت اومدیم بعضی هامون که با هم ورودیا هم اتاق شده بودیم باهم راحتتر بودیم ولی بعضی هامون که با ترم بالایی ها بودیم یکم خجالتو حس غریبی داشتیم ولی بعدا باید خودمونو میدیدیم هرکی نمیدونست فکر میکرد اونا جدیدالورودنو ماترم بالایی!!!!

صبح روز اول دانشگاه: اگه اونموقع یکی ازمون عکس میگرفت الآن میفهمیدیم که نسبت به امروزمون چقدر از همه لحاظ فرق کردیم طرز لباس پوشیدن ، مدل مو وخیلی چیزای دیگه . حالا کلاس که پیدا نمیشه چیکار کنیم ؟! " ای بابا پس این کلاس 18 کجاست نیم ساعت از کلاسم رفت همون بهتر که این دانشگاه زیاد بزرگ نیست " خلاصه کلاس 18 پیدا نشد ولی خدارو شکرآموزشو پیداکردیم با عجله و خستگی ": ببخشید کلاس 18 کجا میشه؟ خانم صیاح با خنده " برو بیرون مستقیم اونجاست وقتی سرمونو برگردوندیم تازه فهمیدیم دلیل اون خنده چی بوده !!!رفتیم کلاس ، کلاس پرپر بود با خودمون گفتیم ما که 35 نفر بیشتر نبودیم ! بادلهره یه جای خالی پیداکردیمو نشستیم بعضی هامون با همون بغل دستیمون دوست شدیمو تاالآن باهم موندیم بعضی هامونم اکیپ تشکیل دادیمو و خلاصه باهمین باهم بودن ترم ....123مثل برق و باد گذشت . واقعا یاد روزای اول دانشکاه و خوابگاه بخیر...

روزایی که داد ترم بالایی هارو درآورده بودیم وقتی صف ظرفشویی که بعضی هامون با یه بشقاب وقاشق توش وایستاده بودیم تا دم در آشپزخونه رسیده بود !" ای بابا اینا هنوز یاد نگرفتن که باید باهم ظرفارو بشورند کی دیگه میخوان باهم جور بشن "چی بگم که بعضی هامون با قاشق و بشقاب تا سلف دانشگاهم رفتیم به این خیال که ....

اون روزایی که از دهن بعضی هامون به یاد خاطرات مدرسه به جای استاد آقا و خانم میپرید !!

شاید تا الآن خیلی از ماها چند تا دفتر از خاطرات این روزا پرکرده باشیم دفتری که بعضی روزاش شیرین و بعضی روزاش از تلخ هم تلخ تره ولی خیلی جالب و قشنگه که وقتی این دفترو برگ میزنیم حتی وقتی به روزای تلخشم که میرسیم یه نفس عمیق میکشیمو ازته دل میگیم یادش بخیر چون یه روزی میرسه که تلخ ترین لحظه ها قشنگ ترین خاطره ها رو می سازند.